قله شاه البرز

 

قله شاه البرز با ارتفاع ۴۲۰۰ متر از بلند ترین ارتفاعات البرز غربی است که در منطقه طالقان واقع شده است . نزدیکترین قله به آن قله سات است که با یک خط الراس به شاه البرز متصل است.

 از بلندای شاه البرز ارتفاعات علم کوه در شمال و همچنین ناز و کهار در جنوب پیداست .

ارتفاعات شاه البرز از دریاچه سد طالقان

 

 

ادامه نوشته

کاکتوس

حتی کاکتوس که شاید بعضی ها عقیده دارند خشانت (!) از سر و رویش هویداست زیبایی را پذیرا

میشود و چه چیزی زیبا تر از گل !؟

 گل كاكتوس 1

ادامه عکس های گلهای کاکتوس را در ادامه مطلب ببینید(البته به عکاس خرده نگیرید که اصلا این کاره نیست)

ادامه نوشته

آنچه خدا خواست همان می‌شود

حضرت علامه آورده‌اند: «در ایام تحصیل که در نجف بودم، مدتی ارتباط با ایران به سختی برقرار بود که موجب فقد زمینه مالی و کمبود وسایل اولیه رفاه می‌شد. علاوه، گرمی هوا در نیمی از سال، برای ما مشکلات بیشتر فراهم می‌کرد. به همین جهت روزی خدمت آیت‌الله قاضی رسیدم و قصه دل با او گفتم، ایشان نصایحی فرمودند. آن‌گاه که از خدمت استاد مراجعت کردم، گویی آن‌چنان سبکبارم که در زندگی هیچ‌گونه ملالی ندارم و مضمون پند ایشان را به صورت شعری درآوردم.»


دوش که غم پرده ما می‌درید
خار غم اندر دل ما می‌خلید

در بَرِ استاد خرد پیشه‌ام
طرح نمودم غم و اندیشه‌ام

کاو به کف آیینه تدبیر داشت
بخت جوان و خرد پیر داشت

پیر خرد پیشه و نورانی‌ام
برد ز دل زنگ پریشانی‌ام

گفت که «در زندگی ‌آزاد باش!
هان! گذران است جهان شاد باش!

رو به خودت نسبت هستی مده!
دل به چنین مستی و پستی مده!

زانچه نداری ز چه افسرده‌ای
و زغم و اندوه دل آزرده‌ای؟!

گر ببرد ور بدهد دست دوست
ور بِبَرد ور بنهد مُلک اوست

ور بِکِشی یا بکُشی دیو غم
کج نشود دست قضا را قلم

آنچه خدا خواست همان می‌شود
وانچه دلت خواست نه آن می‌شود

حقيقت و دروغ  

حقيقت و دروغ

يک روز دروغ  به  حقيقت گفت : بريم دريا شنا کنيم ؟

. حقيقت  ساده  و  زود باور  پذيرفت

وقتي به کنار دريا رسيدند ، تا حقيقت لباسشو در آورد دروغ اونو  دزديد و فرار کرد

....  از اون به بعد حقيقت عريان و زشت است 

                ولي دروغ در لباس حقيقت زيباست                                                                                                                              

 

مهلت دادن

روزي رسول خدا صل الله عليه و آله نشسته بود، عزراييل به زيارت آن حضرت آمد. پيامبر از او پرسيد: اي برادر! چندين هزار سال است که تو مأمور قبض روح انسان ها هستي، آيا در هنگام جان کندن آنها دلت براي کسي سوخته است؟
عزارييل گفت در اين مدت دلم براي دو نفر سوخت:
ادامه نوشته