غمزه
مزن بر دل ز نوك غمزه تيرم
كه پيش چشم بيمارت بميرم
چنان پر شد فضاي سينه از دوست
كه فكر خويش گم شد از ضميرم
قدح پر كن كه من در دولت عشق
جوانبخت جهانم گرچه پيرم
خوشا آن دم كز استغناي مستي
فراغت باشد از شاه و وزيرم
من آن مرغم كه هر شام و سحرگاه
زبام عرش ميآيد صفيرم (حافظ)
+ نوشته شده در دوشنبه سوم اسفند ۱۳۸۸ ساعت 12:25 توسط مدیر وبلاگ
|