شعري از جامي
پدري با پسري گفت به قهر
كه تو آدم نشوي جان پدر
حيف آن عمر كه اي بي سر و پا
در پي تربيتت كردم سر
دل فرزند از اين حرف شكست
بي خبر از پدرش كرد سفر
رنج بسيار كشيد و پس از آن
زندگي گشت به كامش چو شكر
عاقبت شوكت والايي يافت
حاكم شهر شد و صاحب زر
چند روزي بگذشت و پس از آن
امر فرمود به احضار پدر
پدرش آمده از راه دراز
نزد حاكم شد وبشناخت پسر
پسر از غايت خودخواهي وكبر
نظر افكند به سراپاي پدر
گفت گفتي كه آدم نشوي
توكنون حشمت وجاهم بنگر
پيرخنديد و سرش داد تكان
گفت اين نكته ، برون شد از در
من نگفتم كه تو حاكم نشوي
گفتم آدم نشوي جان پدر